تبليغاتX
بگذار خيال كنم . . . دوستم داري























بگذار خيال كنم . . . دوستم داري

. . . سراسر خیال . . .

در شهری که خورشید را به قیمت شمع نمی خرند ، پروانه شدن تباهیست . . .
نوشته شده در سه شنبه 1390/09/08ساعت 2:30 توسط دل مرده...| |

بی من نرو

تنهام نزار

بی کسیمو یادم نیار...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/26ساعت 21:13 توسط دل مرده...| |

آمدی

رفتی ...

به هر چه کوتاه تر عادتم دادی...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/05ساعت 10:35 توسط دل مرده...| |

شوق باز آمدن سوی توام است اما
تلخی سرد کدورت در تو پای پوینده راهم بسته
ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته
وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را
من گمان می کردم
دوستی همچو سروی سر سبز
چار فصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی است
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سبزی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلب ها زآهن وسنگ
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
در میان من وتو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دست های تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
وتو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
آه می بینم می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
من چه دارم که تورا درخور هیچ
من چه دارم که سزاوار تو هیچ
تو همه هستی من هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟ همه چیز
تو چه کم داری؟ هیچ
آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
راستی شعر مرا می خوانی؟

نوشته شده در جمعه 1390/06/25ساعت 2:15 توسط دل مرده...| |

نترس از هجوم حضورم، چيزي جز تنهايي با من نيست . . .
نوشته شده در جمعه 1390/06/18ساعت 0:33 توسط دل مرده...| |

می دونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش
این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش
می دونم که خنده داره واسه تو گریه و دردم
می گذری از من و می ری اما باز من بر می گردم
می دونم برات عجیب با اون همه غرورم
پیش همه بدیها چه جوری بازم صبورم
می دونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم
دور می شی منو نبینی باز سراغتو می گیرم
می دونی چرا همیشه من بدهکار تو می شم
وقتی نیستی هم یه جور با خیالت راضی می شم
می دونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم
تو نبینی گریه هامو هر دو چشمامو می بندم
چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام
می میرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام
می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی
من چه جوری تو رو خواستم تو چه جور ازم گذشتی...

نوشته شده در سه شنبه 1390/06/15ساعت 2:25 توسط دل مرده...| |

پرنده بر شانه هاي انسان نشست
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نيستم
تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها
را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .
انسان ديگر نخنديد انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد
چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است
اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي
نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟
تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود.
اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد .
آنوقت رو به خدا کرد و گريست...

نوشته شده در سه شنبه 1390/06/15ساعت 2:14 توسط دل مرده...| |

نوشته شده در جمعه 1390/06/04ساعت 22:43 توسط دل مرده...| |

 

کسایی که کنار دریا زندگی میکنن دیگه صدای دریا رو نمیشنون...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/18ساعت 15:49 توسط دل مرده...| |

رویای بی تو بودن به پایان رسید.دنیای زیبایم را با تو خواهم ساخت.

سنگ صبورم ، دوستت دارم چون با تو بودن حس زیبایی از زندگیست.

می خواهمت چون خواستنی ترینی ، بهترینی و تنها امیدم به آینده

زیبا سخن گفتنت را دوست دارم چون عشق را با زیباترین کلمات به تصویر میکشی.

تو تولد دیگر من در واپسین لحظات بودی و حالا هست شدی...

(دست نوشته های *مهیار*)

نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/17ساعت 23:1 توسط دل مرده...| |

روزگاری را بدون عشق گذراندم تا روزگار غریبی را در عشق غرق شوم،عاشقی کنم ،دلبری کنم.

عشقم را در غربت شناختم.

عاشقیم را با غربتی که در دل غریبم بود با چشمانت در آمیختم تا حصار تنهاییم تو را نیز در برگیرد

با هم تنهایی را در آن غربت ناشناخته رها کردبم و در دریای آشنا حصار دلمان را برای همیشه بسته نگاه داشتیم تا کسی وارد محدوده ی دل عاشقمان نشود...

(دست نوشته های *مهیار*)

نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/17ساعت 14:43 توسط دل مرده...| |

ای کاش میدانستی در واپسین لحظات زندگی تو شروع دیگر من شدی و با تو پایان را آغاز کردم

ای کاش حریر تنهاییم نقابی بر چهره ی شکسته ام نمی شد

ای کاش شفاعت لحظه هایم در همه ی عمر می شدی

و ای کاش باکیه کلامت ذره ایاز وجود سردم را احاطه می کرد

تو       شدی یگانه معبودم و من چتر تنهاییم را به سوی تو باز کردم تا هوای دلت بارانی نشود...

(دست نوشته های *مهیار*)

نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/17ساعت 14:34 توسط دل مرده...| |

هر چه بر من گذشت حقم بود من از اين بيشتر سزاوارم تو گناهي نداري ای زیبا، مرگ بر من كه دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه 1389/07/21ساعت 9:30 توسط دل مرده...| |

دکتر شريعتي :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ، آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... 

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم .
نوشته شده در چهارشنبه 1389/07/21ساعت 9:12 توسط دل مرده...| |

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌کردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر کس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تکه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي...

نوشته شده در دوشنبه 1389/06/08ساعت 13:6 توسط دل مرده...| |

همه ی هستی من آیه ی تاریکیست که تو را تکرار کنان در خود به سحرگاه شگفتیها در تنهایی ابدی خواهد برد من در این آیه تو را آه کشیدم ....آه.....

نوشته شده در دوشنبه 1389/06/08ساعت 13:5 توسط دل مرده...| |

 

عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست

نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/27ساعت 19:37 توسط دل مرده...| |

شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:

او با خط بچگانه نوشته بود:

کوتاه کردن چمن باغچه                                                                ۵ دلار

مرتب کردن اتاق خوابم                                                                 ۱ دلار

بیرون بردن زباله ها                                                                     ۲دلار

نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم                                                       ۶ دلار

جمع بدهی شما به من                                                                    ۱۴دلار

مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس

قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:

بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی                               هیچ

بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم                       هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی                  هیچ

بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت                                              هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو

هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک

به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:

مامان دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:قبلآ به طور کامل پرداخت شده.

نوشته شده در دوشنبه 1389/04/28ساعت 11:38 توسط دل مرده...| |

پشت درب اطاق عمل نگرانی موج میزد. بالاخره دكتر وارد شد، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی ...
پزشک جراح در حالی كه قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه باید حامل خبر بدی براتون باشم، تنها امیدی كه در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه."
"این عمل، كاملا در مرحله أزمایش، ریسكی و خطرناكه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره، بیمه كل هزینه عمل را پرداخت میكنه ولی هزینه مغز رو خودتون باید پرداخت كنین."
اعضاء خانواده در سكوت مطلق به گفته های دكتر گوش می كردند، بعد از مدتی بالاخره یكیشون پرسید :"خب، قیمت یه مغز چنده؟"
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ برای مغز یك زن و 200$ برای مغز یك مرد."
موقعیت ناجوری بود، خانمهای داخل اتاق سعی می كردند نخندند و نگاهشون با آقایان داخل اتاق تلاقی نكنه، بعضی ها هم با خودشون پوزخند می زدند !
بالاخره یكی طاقت نیاورد و سوالی كه پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید كه : "چرا مغز خانمها گرونتره؟"
دكتر با معصومیت بچه گانه ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد كه : "این قیمت استاندارد مغزه!"
ولی مغز آقایان چون استفاده میشه، خب دست دومه و طبیعتا ارزونتر!"
نوشته شده در دوشنبه 1389/04/28ساعت 11:32 توسط دل مرده...| |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
نوشته شده در چهارشنبه 1389/04/02ساعت 12:51 توسط دل مرده...| |

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

 

نوشته شده در چهارشنبه 1389/04/02ساعت 12:47 توسط دل مرده...| |

دخترک همیشه می گفت:من برای نجابت ،وفا و زیباییت عاشق تو شدم.پسرک برای روز تولّدش سه حیوان

خانگی به او هدیه داد...اسب ،سگ و یک پرنده ی زیبا!

تا دخترک خواست دلیل این کار را بپرسد پسرک رفته بود...برای همیشه

نوشته شده در سه شنبه 1389/03/18ساعت 9:20 توسط دل مرده...| |

 

اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره ...

هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زل بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1389/02/22ساعت 11:2 توسط دل مرده...| |

 

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

نوشته شده در چهارشنبه 1389/02/15ساعت 11:12 توسط دل مرده...| |

نوشته شده در چهارشنبه 1389/02/15ساعت 11:8 توسط دل مرده...| |

 

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقي به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کنیم...


نوشته شده در چهارشنبه 1389/02/15ساعت 11:6 توسط دل مرده...| |

 

دو خط موازي زاييده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يک نگاه قلبشان تپيد و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي کرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي ..... و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .... من روزها کار مي کنم . مي توانم خط کنار يک جاده ي متروک شوم ... يا خط کنار يک نردبان . خط دومي گفت : من هم مي توانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... !‌در همين لحظه معلم فرياد زد :
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
و بچه ها تکرار کردند ......

نوشته شده در چهارشنبه 1389/02/15ساعت 11:2 توسط دل مرده...| |

سلام به همه ی دوستای گلم...یه تست معرفت شناسی راه انداخته بودم...۹۰٪ قبول شدن...

اینم کادوی تولد الیناز جان...می خواستم عکس العملشو بسنجم که فهمیدم از دوستای با معرفتمه...دیگه هیچ وقت برشون نمیدارم...تازه یه چند تا هم اضافه کردم

.و.و.و.و.و.و.و.و.و.و.و.وئ.و.و.و.و..ووو..و..وو

از يك ديوونه مي پرسن چرا ديوونه شدي؟

مي گه : من يك زن گرفتم كه يك دختر 18 ساله داشت.دختر زنم با بابام ازدواج كرد.پس زنم مادر زن شوهرش شد.دختر زن من پسري زاييد كه داداشه من و نوه ي زنم بود.پس من پدر بزرگ پسر سدرم بودم.پس زن من………

زياد فكر نكن قاطي مي كني.

………………………………….

فعاليت بعد از خروج باد بي صدا : زل زدن به چشم هاي ديگران – حفظ اعتماد به نفس – تلاش جهت پراكنده سازي بو – فرار هرچه سريعتر از محل حادثه

………………………………….

به نيوتن گفتند : براي چي از افتادن سيب تعجب كردي؟ گفت : براي اينكه زير درخت گلابي نشسته بودم.

………………………………….

سه راه براي پول دار شدن : بابات برات پول در بياره – باباي مردم رو در بياري – بابات در بياد تا پول در بياري.

………………………………….

دستتو مشت كن

مشته؟

مشته مشته؟؟؟

حالا محكم بزن تو چشمت تا دمريمو نبيني

………………………………….

آخه بز . خر . گوسفند . الاغ . ميمون . گورخر . گاو . بوزينه . كنه …….

اين همه حيوون چرا شير شد سلطان جنگل…؟؟؟

………………………………….

الهي شمع بشي پروانه شم دورت بگردم

بعدش فوتت كنم خاموش بشي هر هر بخندم….

نوشته شده در چهارشنبه 1388/12/19ساعت 13:25 توسط دل مرده...| |


وقتی من مردم تابوتم را با پارچه ی سیاهی بپوشانید تا همه بدانند روزگار سیاهی داشته ام...

دستانم را بیرون بگذارید تا همه بدانند دست خالی از این دنیا رفته ام...

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند که چشم انتظار از این دنیا رفته ام...

و قالب یخی بر پیشانیم بگذارید

تا با اولین طلوع خورشید

به جای مادرم اشک حسرت بریزم...

نوشته شده در شنبه 1388/12/01ساعت 10:17 توسط دل مرده...| |


و اکنون بر ساحل اندیشه ای خاموش ایستاده ایم

سعی در این داریم که فراموش نکنیم

زیرا در سرزمین فراموشی های آسان هستیم.

و همچنان از روی سفره ی چین خورده ی دریا

ماهیان مرده می گذرند

و دوستان من فانون به دست از گورستان های ماه ها و سال ها

و من همواره در این اندیشه ام که برای زندگی کردن چه قدر مردیم...

نوشته شده در شنبه 1388/12/01ساعت 10:1 توسط دل مرده...| |

Design By : PisraK PisraK